منابع اصلی: بحار، ج 14، ص 487
متن داستان:
امام محمد باقر (ع) نقل مىفرمايد:
در ميان بنى اسرائيل، عابدى به نام جريح بود. او همواره در صومعهاى به عبادت مىپرداخت .
روزى مادرش نزد وى آمد و او را صدا زد، او چون مشغول عبادت بود به مادرش پاسخ نداد، مادر به خانه اش بازگشت. بار ديگر پس از ساعتى به صومعه آمد و جريح را صدا زد، باز جريح به مادر اعتنا نكرد. براى بار سوم باز مادر آمد و او را صدا زد و جوابى نشنيد. از اين رفتار فرزند دل مادر شكست و او را نفرين كرد.
فرداى همان روز، زن فاحشهاى كه حامله بود نزد او آمد و همان جا درد زايمانش گرفت و بچه اى را به دنيا آورده و نزد جريح گذاشت و ادعا كرد كه آن بچه فرزند نامشروع اين عابد است .
اين موضوع شايع شد و سر زبان ها افتاد. مردم به يكديگر مى گفتند: كسى كه مردم را از زنا نهى مىكرد و سرزنش مىنمود، اكنون خودش زنا كرده است.
ماجرا به گوش شاه وقت رسيد كه عابد زنا كرده است. شاه فرمان اعدام عابد را صادر كرد. در آن هنگام كه مردم براى اعدام عابد جمع شده بودند، مادرش آمد و وقتى او را آن گونه رسوا ديد، از شدت ناراحتى به صورت خود زد و گريه كرد. جريح به مادر رو كرد و گفت: مادرم ساكت باش! نفرين تو مرا به اينجا كشانده است، و گرنه من بىگناه هستم.
وقتى كه مردم اين سخن را از جريح شنيدند به عابد گفتند: ما از تو نمىپذيريم، مگر اينكه ثابت كنى اين نسبتى كه به تو مىدهند دروغ است. عابد (كه در اين هنگام مادرش ديگر از او نارضايتى نداشت) گفت: طفلى را كه به من نسبت مى دهند، پيش من بياوريد!
طفل را آوردند و او با زبان واضح گفت : پدرم فلان چوپان است .
به اين ترتيب ، پس از رضايت مادر، خداوند آبروى از دست رفته عابد را بازگردانيد، و تهمتهايى كه مردم به جريح مىزدند برطرف شد. پس از آن ، جريح سوگند ياد كرد كه هيچ گاه مادر را از خود ناراضى نكند و همواره در خدمت او باشد.
خلاصه داستان:
در ميان بنى اسرائيل، عابدى به نام جريح بود. او همواره در صومعهاى به عبادت مىپرداخت. روزى مادرش نزد وى آمد و او را صدا زد، او چون مشغول عبادت بود به مادرش پاسخ نداد. این کار سه بار تکرار شد و مادر از او دلشکسته شد و او را نفرین کرد. بر اثر نفرین مادر تهمتی به او زده شد و پس از رضایت مادر حقیقت روشن گشت.