منابع اصلی: کافی / ج2 / ص312 / باب الکبر
متن عربی
إِنَّ يُوسُفَ ع لَمَّا قَدِمَ عَلَيْهِ الشَّيْخُ يَعْقُوبُ ع دَخَلَهُ عِزُّ الْمُلْكِ فَلَمْ يَنْزِلْ إِلَيْهِ فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ ع فَقَالَ يَا يُوسُفُ ابْسُطْ رَاحَتَكَ فَخَرَجَ مِنْهَا نُورٌ سَاطِعٌ فَصَارَ فِي جَوِّ السَّمَاءِ فَقَالَ يُوسُفُ يَا جَبْرَئِيلُ مَا هَذَا النُّورُ الَّذِي خَرَجَ مِنْ رَاحَتِي فَقَالَ نُزِعَتِ النُّبُوَّةُ مِنْ عَقِبِكَ عُقُوبَةً لِمَا لَمْ تَنْزِلْ إِلَى الشَّيْخِ يَعْقُوبَ فَلَا يَكُونُ مِنْ عَقِبِكَ نَبِيٌّ.
متن داستان
پس از آنكه حضرت يوسف (ع) فرماندار مصر شدند و به مقام شكوهمند زمامدارى رسيدند، پدرشان حضرت يعقوب (ع) پير شده بودند و سالها دورى و فراغ يوسف (ع) را تحمل كرده بودند تا اينكه حضرت يعقوب (ع) پس از سالها فراغ بر يوسف (ع) وارد گرديدند، يوسف (ع) در آن هنگام سوار بر مركب بودند، شكوه پادشاهى باعث شد كه به احترام پدر پياده نشوند ( و اين ترك اولى را كه نسبت به او خلاف بزرگ بود، به خاطر داشتن عزت فرمانروايى انجام دادند) هماندم جبرييل از جانب خداوند، نزد يوسف (ع) آمد و گفت: دستت را باز كن، وقتى كه حضرت يوسف (ع) دستشان را گشودند، نورى از درون آن برخاست و به سوى آسمان رفت ، يوسف (ع) به جبرئيل گفتند: اين نورى كه از دستم خارج شد چه بود؟ جبرييل گفت: مقام نبوت از نسل تو به خاطر كيفر پياده نشدنت براى يعقوب پير (ع) خارج گرديد و ديگر از نسل تو پيغمبرى نخواهد بود.
خلاصه داستان
حضرت یوسف (ع) بعد از سالها دوری از پدر وقتی ایشان را میبیند به خاطر شکوه پادشاهی از اسب پیاده نمی شوند و به خاطر این ترک اولی نسبت به پدرشان نبوت از نسل ایشان خارج میشود.