منابع اصلی: بحارالانوار/ح92/ص342 — امالی شیخ مفید/ج1/ص63.
متن عربی:
إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص حَضَرَ شَابّاً عِنْدَ وَفَاتِهِ فَقَالَ لَهُ قُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ فَاعْتُقِلَ لِسَانُهُ مِرَاراً فَقَالَ لِامْرَأَةٍ عِنْدَ رَأْسِهِ هَلْ لِهَذَا أُمٌّ قَالَتْ نَعَمْ أَنَا أُمُّهُ قَالَ أَ فَسَاخِطَةٌ أَنْتِ عَلَيْهِ قَالَتْ نَعَمْ مَا كَلَّمْتُهُ مُنْذُ سِتِّ حِجَجٍ قَالَ لَهَا ارْضَيْ عَنْهُ قَالَتْ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُ بِرِضَاكَ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص قُلْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ قَالَ فَقَالَهَا فَقَالَ النَّبِيُّ ص مَا تَرَى فَقَالَ أَرَى رَجُلًا أَسْوَدَ قَبِيحَ الْمَنْظَرِ وَسِخَ الثِّيَابِ مُنْتِنَ الرِّيحِ قَدْ وَلِيَنِي السَّاعَةَ فَأَخَذَ بِكَظَمِي فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص قُلْ يَا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثِيرِ اقْبَلْ مِنِّي الْيَسِيرَ وَ اعْفُ عَنِّي الْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ فَقَالَهَا الشَّابُّ فَقَالَ لَهُ النَّبِيُّ ص انْظُرْ مَا تَرَى قَالَ أَرَى رَجُلًا أَبْيَضَ اللَّوْنِ حَسَنَ الْوَجْهِ طَيِّبَ الرِّيحِ حَسَنَ الثِّيَابِ قَدْ وَلِيَنِي وَ أَرَى الْأَسْوَدَ قَدْ تَوَلَّى عَنِّي قَالَ أَعِدْ فَأَعَادَ قَالَ مَا تَرَى قَالَ لَسْتُ أَرَى الْأَسْوَدَ وَ أَرَى الْأَبْيَضَ قَدْ وَلِيَنِي ثُمَّ طَفَا عَلَى تِلْكَ الْحَالِ
متن داستان:
رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار بستر جوانى حاضر شدند كه در حال جان دادن بود. به او فرمودند: بگو (لا اله الا الله ).
جوان چند بار خواست بگويد، اما زبانش بند آمد و نتوانست. زنى در كنار بستر او نشسته بود. پيامبر خدا صلى الله عليه و آله از او پرسيدند: اين جوان مادر دارد؟
زن پاسخ داد: آرى! من مادر او هستم.
فرمودند: تو از اين جوان ناراضى هستى؟
گفت : آرى ! شش سال است كه با او قهرم و سخن نگفتهام!
فرمودند: از او بگذر!
زن گفت : خدا از او بگذرد، به خاطر خوشنودى شما اى رسول خدا!
سپس پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به جوان فرمودند: بگو (لا اله الا الله ).
جوان گفت : (لا اله الا الله )
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: چه مىبينى؟
جوان گفت:مرد سياه و بد قيافه اى را در كنار خود مىبينم كه لباس چركين به تن دارد و بدبوست . گلويم را گرفته و خفه ام مىكند!
حضرت فرمودند: بگو اى خدايى كه اندك را مىپذيرى و از گناهان بسيار مىگذرى، اندك را از من بپذير و تقصيرات زيادم را ببخش! تو خداى بخشنده و مهربان هستى.
جوان هم گفت.
حضرت فرمودند اكنون نگاه كن . ببين چه مىبينى؟
– حالا مردى سفيدرو و خوش قيافه و خوشبو را مىبينم. لباس زيبا به تن دارد. در كنار من است و آن مرد سياه چهره از من دور مىشود!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: دوباره آن دعا را بخوان.
جوان بار ديگر دعا را خواند.
حضرت فرمودند حالا چه مىبينى؟
– مرد سياه را ديگر نمىبينم و فقط مرد سفيد در كنار من است. اين جمله را گفت و از دنيا رفت.
خلاصه داستان:
داستان عاقبت بد جوانی در هنگام مرگش به علت نارضایتی مادر و بر طرف شدن عذاب به خاطر رضایت مادر و دعای پیامبر(ص)