گروه ه: سه سال اول دبیرستان

محبت و احترام به مردم

منابع اصلی: مشكاة الأنوار في غرر الأخبار/  ص 226

 

متن عربی:  

كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع إِذَا مَشَى لَا يَسْبِقُ يَمِينُهُ شِمَالَهُ فَقَالَ وَ لَقَدْ مَرَّ عَلَى الْمَجْذُومِينَ يَأْكُلُونَ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَدَعَوْهُ إِلَى طَعَامِهِمْ فَمَضَى ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ كَانَ صَائِماً فَرَجَعَ إِلَيْهِمْ فَقَالَ إِنِّي صَائِمٌ ثُمَّ قَالَ ائْتُونِي فِي الْمَنْزِلِ فَأَتَوْهُ فَأَطْعَمَهُمْ وَ أَعْطَاهُمْ‏ وَ زَادَ فِيهِ‏ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْهُ أَنَّهُ تَغَدَّى مَعَهُم‏

 

متن داستان:

در زمان امام زین­العابدین علیه­ السلام چند بیمار جذامی بودند که مردم با وحشت از آن­‌ها دوری می­‌کردند. آن­ها هم با هم جمع شدند و در خراب‌ه­ای زندگی می‌کردند. روزی هنگام غذا خوردن آن‌­ها امام علیه­ السلام از آنجا عبور می­‌کردند. آن‌­ها امام را سر سفره خود دعوت کردند. امام روزه بودند و فرمودند اگر روزه نبودم با شما غذا می­خوردم و ایشان را برای ناهار فردا به منزل خود دعوت کردند. فردا سفره­ای محترمانه برای آن‌ها گستردند و در کنار آن‌­ها قرار گرفته و غذا را با ایشان صرف کردند آن­‌ها بسیار خوشحال شدند و از حضرت تشکر کردند و رفتند.

 

خلاصه داستان:

داستان برخورد زیبا و محبت آمیز امام زین العابدین(ع) با عده‌ای جذامی و احترام ایشان به آن‌ها و دعوت از آن‌ها برای ناهار.

بازگشت به لیست

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *