منابع اصلی: مشكاة الأنوار في غرر الأخبار/ ص 226
متن عربی:
كَانَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ ع إِذَا مَشَى لَا يَسْبِقُ يَمِينُهُ شِمَالَهُ فَقَالَ وَ لَقَدْ مَرَّ عَلَى الْمَجْذُومِينَ يَأْكُلُونَ فَسَلَّمَ عَلَيْهِمْ فَدَعَوْهُ إِلَى طَعَامِهِمْ فَمَضَى ثُمَّ قَالَ إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْمُتَكَبِّرِينَ وَ كَانَ صَائِماً فَرَجَعَ إِلَيْهِمْ فَقَالَ إِنِّي صَائِمٌ ثُمَّ قَالَ ائْتُونِي فِي الْمَنْزِلِ فَأَتَوْهُ فَأَطْعَمَهُمْ وَ أَعْطَاهُمْ وَ زَادَ فِيهِ ابْنُ أَبِي عُمَيْرٍ عَنْهُ أَنَّهُ تَغَدَّى مَعَهُم
متن داستان:
در زمان امام زینالعابدین علیه السلام چند بیمار جذامی بودند که مردم با وحشت از آنها دوری میکردند. آنها هم با هم جمع شدند و در خرابهای زندگی میکردند. روزی هنگام غذا خوردن آنها امام علیه السلام از آنجا عبور میکردند. آنها امام را سر سفره خود دعوت کردند. امام روزه بودند و فرمودند اگر روزه نبودم با شما غذا میخوردم و ایشان را برای ناهار فردا به منزل خود دعوت کردند. فردا سفرهای محترمانه برای آنها گستردند و در کنار آنها قرار گرفته و غذا را با ایشان صرف کردند آنها بسیار خوشحال شدند و از حضرت تشکر کردند و رفتند.
خلاصه داستان:
داستان برخورد زیبا و محبت آمیز امام زین العابدین(ع) با عدهای جذامی و احترام ایشان به آنها و دعوت از آنها برای ناهار.