منابع اصلی: کافی / ج5 / ص 166
متن عربی
عَنْ مُعَتِّبٍ قَالَ: قَالَ لِي أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع وَ قَدْ تَزَيَّدَ السِّعْرُ بِالْمَدِينَةِ كَمْ عِنْدَنَا مِنْ طَعَامٍ قَالَ قُلْتُ عِنْدَنَا مَا يَكْفِيكَ أَشْهُراً كَثِيرَةً قَالَ أَخْرِجْهُ وَ بِعْهُ قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ لَيْسَ بِالْمَدِينَةِ طَعَامٌ قَالَ بِعْهُ فَلَمَّا بِعْتُهُ قَالَ اشْتَرِ مَعَ النَّاسِ يَوْماً بِيَوْمٍ وَ قَالَ يَا مُعَتِّبُ اجْعَلْ قُوتَ عِيَالِي نِصْفاً شَعِيراً وَ نِصْفاً حِنْطَةً فَإِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ أَنِّي وَاجِدٌ أَنْ أُطْعِمَهُمُ الْحِنْطَةَ عَلَى وَجْهِهَا وَ لَكِنِّي أُحِبُّ أَنْ يَرَانِيَ اللَّهُ قَدْ أَحْسَنْتُ تَقْدِيرَ الْمَعِيشَة
متن داستان
معتب گفت در مدينه گرانى شده بود امام صادق(ع) به من فرمودند: چقدر خوراكى داريم؟ عرض كردم چندين ماه ما را ميرساند. فرمود ببر بازار بفروش. عرض كردم آقا در شهر خوراكى نيست، فرمودند بفروش. وقتى فروختم فرمود حالا مثل مردم بهروز خريدارى كن. فرمودند خوراك خانواده ام را نصف جو و نصف گندم قرار بده، خدا مي داند که من ميتوانم تمام خوراك آنها را گندم كنم ولى ميل دارم خداوند مشاهده كند صرفهجوئى و اندازه در خرج به كار برده ام.
خلاصه داستان
سالی در مدینه قحطی میشود. امام صادق (ع) به پیشکار خود می فرمایند هر چه ذخیره در خانه دارند به بازار ببرد و بفروشد. پیشکار اعتراض میکند که اگر این کار را کنیم خودمان بدون آذوقه می مانیم. ایشان می فرمایند هر کاری که بقیه مردم بکنند ما هم همان کار را می کنیم.