(پشمک وارد سالن می شود در حالیکه روی دوشش یک کیف مجهز به تفنگ آب پاش است. ته سالن پشت بچه ها می نشیند. مجری یا همون خانم معلّم در حال صحبت با بچّه هاست. دانش آموزان متوجّه حضور پشمک می شوند. خانم معلّم هم متوجّه حضور پشمک می شود.)
معلّم: عه ببینم دارم درست میبینم؟ ایشون که اون ته نشسته پشمک خودمونه؟
پشمک: سلام خانم معلّم! بله خود خودم هستم!
م: به به سلااام پشمک جان چرا اون ته نشستی بفرمایید جلو عزیزم!
پ: چشم خانم معلّم آخه شما داشتین صحبت می کردین من احساس کردم نباید مثل یه ببعی بپرم وسط حرفتون!
م: آفرین... چه پشمکی شدیا!
پ: بله خانم معلّم! چه پشمکی بودم از قبل! آخه گفتم بپرم وسط حرفتون بی احترامی به شما میشه! برای همین مثل یه پشمک پر مغز و پشم، رفتم مودب اون ته نشستم!
م: بابا ایولا کیف کردم از این همه ادبت پشمک جان! چه حال چه خبر؟ شما کجا اینجا کجا؟
پ: قربون شما خانم معلّم الحمدلله همه چی خوب و ردیفه! فقط خوب بودن بعدش به شما بستگی داره!
م: خوب بودن بعدش به من بستگی داره؟ یعنی چی؟
پ: خانم معلّم من مطمئنم قبول می شم یعنی بهتون قول می دم که قبول می شم!
م: قبول می شی؟ کجا قبول می شی پشمک؟ من که اصلاً نمی فهمم تو چی میگی!
پ: عه خانم معلّم چطور متوجه نمیشین! تو مدرسه تون رو می گم دیگه! آخه من میخوام بیام تو مدرسه شما ثبت نام کنم! چون من خیلی مدرسه تون رو دوست دارم!
م: تو مدرسه ما ثبت نام کنی؟ وا! چه چیزا!
پ: آره دیگه خانم معلّم! فقط موندم برم تو کدوم کلاس؟ پیش پشمکی برم؟ پشمک 1 برم؟ پشمک 2؟ پشمک 3؟ پشمک 4؟ تا پشمک 4 دارین دیگه درسته؟ کدوم و برم خانم معلّم؟ بذارین از دوستای آینده م بپرسم کدوم کلاس برم به نظرتون؟
م: پشمک جان پیش پشمکی، پشمک 1، پشمک 2... چیه دیگه! ما اینجا پیش دبستانی داریم و کلاس یاس 1 و 2 و نرگس 1 و 2 و لاله 1 و2 و بنفشه 1و 2! بعدم شما که نمیتونی بیای تو مدرسه ما!
پ: نمیتونم بیام!!!!!! آخه چرا؟؟؟
م: آخه پشمک جان شما... شما...
پ: آخه نداره خانم معلّم من بهتون قول دادم که قبول بشم! نشونه گیریم هم خیلی خوبه! مطمئن باشین می زنم به هدف!
م: نشونه گیری؟ نشونه گیری دیگه چیه؟
پ: نشونه گیری دیگه خانم معلّم آخه جوجه تیغی داشت تو مزرعه تمرین نشونه گیری می کرد. تیغاش رو دو نه دونه در می آورد و می زد به هدف. اینجوری... (چیزی را بر می دارد و به طرف خانم معلّم نشونه می گیرد. معلّم جیغ می زند و مثلا حالت فرار به خود می گیرد...)
م: چیکار می کنی پشمک!!!!؟
پ: دارم نشونتون می دم که جوجه تیغی چجوری نشونه می گرفت دیگه!
م: حالا برای چی داشت نشونه می گرفت؟
پ: برای اینکه گفت دارم تمرین می کنم توی مدرسه قبول شم! گفت هرکی میخواد توی مدرسه مزرعه ثبت نام کنه باید امتحان نشونه گیری بده و قبول شه! بعد خودش داشت تمرین می کرد دیگه!
م: وا! چه جالب! یعنی توی مدرسه های شما برای ثبت نامتون ازتون امتحان نشونه گیری می گیرن!؟
پ: بله دیگه خانم معلّم! حالا منم به شما قول می دم همه نشونه هام رو بزنم به هدف! میخواین بهتون نشون بدم؟
م: نه عزیزم ممنون! یه بار نشونه گیری جوجه تیغی رو نشونمون دادی بسه!
پ: نه خانم معلّم اونجوری دیگه نشون نمی دم! اونجوری خطرناک بود! آخه من که تیغ ندارم باهاش تمرین کنم! من پشم داره! برای اینکه نشونه گیریم رو نشونتون بدم این کیفه رو آوردم!
م: آخی چه کیف خوشگلی داری! چقدر بامزه ست و مناسب مدرسه! حتماً کتاب و دفترات هم توش جا میشن!
پ: نه بابا خانم معلّم این که کیف مدرسه م نیست! این کیف نشونه گیریمه! اینجوری... (پشمک لوله ی کیف آب پاش را وصل می کند و شروع به آب پاشیدن به طرف بچه ها می کند!)
م: واااای پشمک داری چیکار میکنی؟؟؟؟!!!!!!!
پ: دیدین چقدر نشونه گیریم عالی بود! زدم همه رو خیس کردم! کسی هست خیس نشده باشه!!!! نشونه گیریم رو نشونش بدم؟! ...
م:پشمک جان نه قربونت برم! نشونه گیریت عالییییی بود! دیگه نمیخواد نشونمون بدی!!! آخه پشمک عزیزم! امتحان نشونه گیری برای مدرسه ی جنگلیا و پشمکیا ست! برای مدرسه ی ما آدما نیست که!!!
پ: یعنی شما از من امتحان نشونه گیری نمیگیرین؟؟ خیلی خوب میزدما!
م: بله عزیزم شما خیلی خوب می زدی! زدی همه رم نابود کردی! ولی ما که به نشونه گیری کسی کاری نداریم! برای ما چیزای دیگه مهمه!
پ: مثلاً چی برای شما مهمّه؟ من توی همه ش درجه یکم! خیالتون راحت!
م: خدا کنه که همینطور باشه پشمک جان! برای مدرسه ی ما غیر از اینکه دانش آموز بچه زرنگ باشه، ادب و اخلاق و احترام اون خیلی مهمه!
پ: ادب و اخلاق و احترام یعنی چی خانم معلّم؟
م: بذار از این بچه هایی که در ادب و اخلاق و احترام به دیگران درجه یک بودن بپرسیم! (از بچه ها پرسیده می شود)
پ: چه جالب خانم معلّم! من تا حالا نمیدونستم اینایی که میگین انقدر مهم ان! حالا چرا اینایی که میگین انقدر مهمه! نشونه گیری مهمتر نیست به نظرتون؟؟
م: پشمک جان بچه های ما ماشاا.. خیلی عاقلند و می دونن که این ویژگی های خوب چقدر برای ما آدم ها مهم هست! تازه از اون مهمتر این که این رفتارها دل کسی رو شاد می کنه که ما همیشه در زندگیمون سعی می کنیم ایشون رو از خودمون راضی کنیم! یعنی کی بچه ها؟ ( همه بچه ها می گن امام زمان علیه السّلام)
پ: واااای امام زمان علیه السّلام! اصلاً اسمشون رو میگین دلم پر از شادی و خوشحالی میشه خانم معلّم!
م: بله دقیقا! همه ی ما همینطوریم! ببینم یک بوی خوبی توی مدرسه مون احساس نمیکنی؟
پ: چرا خانم معلّم اتفاقا از وقتی اومدم توی مدرسه تون مشامم پر از پوی خیلی خوب و دل انگیز شده! این چه بوییه که دل آدم رو می بره!
م: بوی عیده پشمک جان! عیدی بسیار بزرگ! بچه ها چه عیدی؟ (عید نیمه شعبان! تولّد امام زمان علیه السّلام)
پ: وااااای پس بوی عید تولّد امام مهربونمونه خانم معلّم! میگم چقدر حس و حال خوبی دارم از وقتی اومدم اینجا!
م: بله پشمک جان، ما آدما می دونیم که این ادب و اخلاق و احترام به دیگرانِ ما بچه شیعه ها، دل ایشون رو از ما خیلی راضی و خوشحال میکنه!
پ: وااای چه جالب! پس برای همینه که انقدر اخلاق و رفتار بچّه ها براتون مهمّه؟
م: دقیقاً پشمک عزیزم! دقیقاً!
پ: واااای خانم معلّم یهو یاد یه چیزی افتادم!
م: یاد چی افتادی؟
پ: یاد این افتادم که مامان پشمکی یه بازی خیلی باحال بهم یاد داده بودن که من و خواهر برادرای پشمکیم همیشه این بازیه رو با هم می کردیم! اتّفاقا بازیش در مورد همین حرفی هست که الان شما زدین!
م: چه بازی ای خب به ما هم یاد بده! بچه های ما خیلی بازی دوست دارن!
پ: ببینین خانم معلّم دوتا کف دستاتون رو بزنین به کف دستای من! اینجوری! (پشمک و معلّم، دستهاشون رو می زنن به هم) این شعری که میخونم رو با هم بخونیم و به همین ترتیب که میگم دستامون بخوره به هم. اگر کسی اشتباه کنه سوخته.
شعری که باید بخونیم اینه: شکر خدا داریم امام زمان، امام خوشرو امام مهربان، هرکی میخواد که یار ایشون باشه، باید خوش اخلاق باشه خندون باشه...
دستامون رو هم باید به این ترتیب بزنیم به هم: سه بار دست می زنیم، بعد دو تا کف دست رو می زنیم به هم، بعد دستهای راست رو می زنیم به هم، بعد دست های چپ رو می زنیم به هم. بعد دوباره سه بار دست می زنیم و ...
باید با خواندن شعر این کار رو هی تکرار کنیم. بعد آرام آرام سرعتش می ره بالا! باید مواظب باشیم که قاطی نکنیم! هرکس اولین اشتباه رو بکنه سوخته!
باید ببینیم چند بار شعر رو میتونیم بخونیم بدون اینکه اشتباه کنیم! میشه بازیش سه نفری هم باشه که نفر سوم تعداد دفعات خوندن شعر رو بشمره و هرکس اول سوخت، جاش رو با نفر سوم عوض کنه!
(پشمک و خانم معلّم با هم بازی را انجام می دهند. از بچّه ها هم میخوان که دوتا دوتا بازی کنند)
م: چه بازی جالب و هیجان انگیزی بود پشمک! حتما با بچه ها تو مدرسه بازی می کنیم!
پ: بله خانم معلّم ما هم این بازی رو خیلی دوست داریم و توی مزرعه و جنگل این بازی معروفیه! تو مزرعه ما با هم بازی می کنیم، اسب ها و گاوا با هم بازی می کنن با همون سُماشونا! پرنده ها با بالاشون با هم بازی می کنن! خرگوشا با سنجابا، تو جنگلم شنیدم زرافه ها و گوزنا با هم، فیلا و کرگدنا با هم بازی می کنن! (ناگهان با ترس به خود می لرزد) حتی گرگا و شیرا هم با هم بازی می کنن! ولی ما که از اونجاها رد نمیشیم ببینیم، آخه گرگا خیلی خطرناکن! وووووی!!
م: آخی راست می گی باید خیلی حواستون باشه! انقدر ماشا.. خوشمزه ای گرگا نخورنت پشمک، یهو بی پشمک بشیم زبونم لال!
پ: نه خانم معلّم حواسم حسابی هست! مامان پشمکی گفتن اگه پشمامم باد برد طرف جنگل، اصلاً او سمتی نرم ! هی... آخه کی میشه ما از دست این گرگای بدجنس راحت و در امان باشیم!؟ کی میشه اون شیر ظالم دیگه انقدر به همه زور نگه؟!!
م: (با لبخند و احساس) کی میشه؟ یعنی واقعا دوست داری بدونی کی میشه که از دستشون در امان باشی؟
پ: حالا خانم معلّم من یه چیزی گفتما! نمیشه که یه روز از دستشون خلاص بشیم، اونا همیشه هستن! همیشه تو دنیا ظالم به مظلوم زور گفته و زور خواهد گفت!!!
م: درسته پشمک جان همیشه ظالم به مظلوم زور گفته، ولی همیشه زور نخواهد گفت!!
پ: یعنی چی خانم معلّم دیگه شوخی نکنین باهام روز عیدی دیگه!
م: نه پشمک اصلاً شوخی نمیکنم! کاملاً جدی می گم! بفرما از بچه ها بپرس اگه باورت نمیشه! بچه ها شما بگین کی میشه که دنیا از هر بدی پاک و پاکیزه بشه و دیگه هیچ کس به دیگری زور نگه؟ کی میشه که دنیا پر از صلح و صفا و مهربونی بشه و همه در آرامش و امنیت زندگی کنن! (روز ظهور امام زمان علیه السّلام)
پ: واااای خانم معلّم یعنی روزی که امام زمان تشریف بیارن همه ی این اتّفاقای خوب می افته؟؟؟ یعنی آقا گرگه و آقا شیره دیگه به ما حیوونای ضعیف ظلم نمی کنن!؟؟ یعنی ما و آقا شیره میشه یه روزی با هم گرگم به هوا بازی کنیم؟
م: بله عزیزم! میاد چنین روزی پشمک جان! یه روزی امام مهربون ما ظهور می کنن و دنیا رو پر از خوبی و مهربونی می کنن! ما همه برای رسیدن اون روز لحظه شماری می کنیم و همیشه در هر برنامه ای برای ظهور امام زمان علیه السّلام دعا می کنیم و دعای فرج می خونیم.
پ: دعای فرج؟
م: بعله دعای فرج عزیزم! دعای زیبایی که ما در اون از خدای مهربون می خوایم که اماممون رو سلامت نگهداره و ظهورشون رو نزدیک و نزدیکتر کنه! بچه ها پاشین رو به قبله همه دعای فرج رو بخونیم تا پشمک ببینه چقدر همگی زیبا بلدین بخونین! (دعای فرج دسته جمعی)
پ: خانم معلّم چقدر دعاش قشنگ بود! خدایا امام مهربون ما رو هرچه زودتر برسون! حالا که انقدر به خاطر تولّد امام زمان خوشحالیم، میشه من به بچّه ها با اجی مجی یه عیدی بدم خانم معلّم؟
م: چرا که نه پشمک جان! چه عیدی ای میخوای بدی به بچّه ها؟
(دستگاه پشمک زن کنار صحنه در حالیکه با پارچه ای پوشیده شده گذاشته شده است.)
پ: پس چشماتون رو ببندید! اجی مجی! پشما ... پشمی ... پشمو ... !!! این شما و این هم دستگاه پشمک زن! دیری دیرین! (پارچه را از روی دستگاه بر می دارد)
م: وااای میخوای به بچه ها پشمک بدی پشمک!؟
پ: بعلهههه! فقط این پشمای من نیستا!!! پشمک خوشمزه ست!!! (پشمک به کمک مسئول دستگاه به بچه ها پشمک می دهد)
برای دریافت فایل نمایشنامه روی نمایشنامه کلی کلیک کنید.
روز اوّل:
پشمک سر به هوا در حالیکه یک شاخه گل نرگس در دست دارد وارد سالن می شود. معلّم هم گرم صحبت با دانش آموزان است. پشمک از پشت معلّم رد می شود و حواسش به گل دستش است.
- اِاِاِ... سلاااام خانم معلّم!
- اوا سلام پشمک جون! ترسیدم! شما کجا بودی؟
- دوباره مثه اون دفعه ترسیدینا (خنده) ببخشید نمیخواستم بترسونمتون!
- خواهش می کنم! خب خوش آمدی پشمک جان! شما کجا؟ اینجا کجا؟ بابا دلمون تنگ شده بود برات!
- منم همینطور خانم معلّم خییییییلی دلم براتون تنگ شده بود! مخصوصا برای بچه هاتون و مدرسه تون!
- راستی پشمک جان الحمدلله که میبینم حال و روزت خوب شده! دیگه ویز ویز نمیکنی! تونستی از آب چشمه قل قل بخوری؟
- وااااای بله خانم معلّم! خداااا رو شکر! خوب خوب شدم! البته به کمک شماها! اگه خودم بودم که الان حتما تو دل آقا گرگه بودم! خدا به شما خیر بده که راهنمایییم کردین!
(پشمک شروع به بو کردن اطراف می کند)
- پشمک جان... چی شده؟... چرا داری بو میکنی همه جا رو؟
- خانم معلّم از وقتی اومدم تو مدرسه تون! یه بویی میاد!
- بو؟؟؟ (معلم هم اطراف را بو می کند) بوی چی پشمک جان من که بویی حس نمیکنم!
- حتما شما از صبح اینجا بودین بهش عادت کردین! ولی خیلی بوش مشخص و واضحه!
- من که نمیفهمم! چیزی که روی گاز نداریم بخواد بسوزه! در دستشویی ها هم که بسته ست! بوی دود و آلودگی هم که نداریم. الحمدلله آلودگی هوا هم که دیگه داره میره و هوا تمیز میشه! شاید بوی خودته پشمک! آخه ببعیا یه بوی با مزه ای میدن! ما بهش میگیم بوی گوسفند و گله و ببعی! (خنده)
- خاااانم معلّم!!!! بوی خوب داره میاد! یه بوی خییییلی خوب! بوی سوختگی و دود و اینا که بوی خوب نیست! یه بوی خیلی عالی که همه جای مدرسه تون رو پر کرده!
- بوی خوب؟؟؟ آهان! فهمیدم! حتما بوی این گل نرگس زیبای توی دستته که حس میکنی!
- (پشمک درحالیکه گل نرگس را بو می کند) وای که چه بوی خوبی داره این گل! ولی نه خانم معلّم! بوی مدرسه شما از این بو هم خوش بوتره! اصلا انگار مدرسه تون این دفعه که من اومدم یه حال و هوای دیگه ای پیدا کرده! در و دیواراش یه مدل دیگه شده! بچه هاتون هم یه جور دیگه شدن! یه برق خوشحالی توی چشمای همه شون هست! انگار... انگار...
- فهمیدم! پشمک جون! فهمیدم!! بوی عید میاد تو مدرسه مون! بله درست فهمیدی! مدرسه مون با همیشه یه فرقی داره! مدرسه مون داره برای یک عید بزرگ آماده میشه! بله!!
- (با خوشحالی) بوی عید!؟ یک عید بزرگ؟! وااای خدای من! من خیلی عیدها رو دوست دارم! حالا خانم معلّم جون من زودتر بگین چه عیدی در راهه که انقدر اومدنش بوی خوبی داره و انقدر حال و هوای مدرسه تون رو عوض کرده!!!؟
- پشمک جون مگه نمیدونی؟ عید نیمه شعبان در راهه!!!
- عید نیمه ی شعبان؟؟؟ نیمه شعبان چیه خانم معلّم؟ من تا حالا چیزی در موردش نشنیدم!
- بله! نیمه شعبان روز تولد امام زمان عزیز ما، حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه الشّریف هست! این روز خیلی روز مهمّیه! چون سالها پیش در چنین روزی، در شهر سامرا خونه ای پر از نور شد! پر از فرشته شد! نوزادی به دنیا اومد که همه ی آسمان و زمین برای به دنیا اومدن او شاد و خوشحال شدند و جشن گرفتند! ایشون پسر امام حسن عسکری علیه السّلام، امام یازدهم ما شیعیان بودند. حضرت مهدی (عج)!!! همون نوزادی که سال ها بعد که بزرگتر شدن، بعد از پدرشون به امامت رسیدن و امام دوازدهم ما شدند!
- واااای! چه جالب خانم معلّم! من اصلاً چیزی در مورد نیمه شعبان نمیدونستم! خانم معلّم پدرشون رو فهمیدم کدوم آقای بزرگوار هستند. مادرشون رو هم میگین اسمشون چی بوده؟
- بله! مادرشون نرجس خاتون هستن! یک خانم بسیار خوب و مهربون! هم اسم این گل زیبایی که توی دستاته!
- واااای! چه جالب! چه خوب شد پس من این گل رو آوردم!
- پشمک جون ماها هروقت گل نرگس میبینیم! یاد امام زمان مهربونمون می افتیم! آخه ایشون هم مثل همین گل خوش رو و خوش بو و بسیار مهربون هستن! گل مادر عزیزشون هستن! یعنی گل نرجس! به فارسی میشه گل نرگس!
- خدای من! امروز چه چیزای خوبی یاد گرفتم! چقدر خوشحال شدم که اومدم اینجا و کلی خبرای خوب بهم دادین!
- راستی خانم معلّم! یه سوال دیگه هم دارم! چرا به این امام مهربون میگین امام زمان؟ مگه اسمشون حضرت مهدی علیه السّلام نیست؟ اصلاً امام زمان یعنی چی؟
- چه سوال خوبی پرسیدی پشمک جان! این امام خوشرو و مهربون و عزیز، زنده هستند و امامِ مهربونِ زمان ما هستند. یعنی در زمانی که ما زنده هستیم ایشون هم تشریف دارند و امام عزیز همه ی ما هستند در این دوران.
- واااای چه جالب! پس خانم معلّم یه فکر خوب به ذهنم رسید!!!
- چه فکری پشمک جان؟
- میگم حالا که عید به این بزرگیه و تولّد امام زمانمونه بیاین با هم بریم دیدنشون و براشون کادوی تولّد ببریم! خیلی عالی میشه ها! فکر کنم خیلی خوشحال بشن!!!
- آخی!! چه فکر خوبی! کاش می شد چنین کاری انجام بدیم پشمک!! ولی اینجوری که تو میگی نمیشه!
- اوا آخه چرا خانم معلّم؟
- پشمک جونم شما خیلی چیزها رو در مورد امام زمان علیه السّلام هنوز نمیدونی! باید بیای سر فرصت برات تعریف کنم! الان زنگ بچه ها می خوره و باید بریم سر کلاس!
- اوا مگه ساعت چنده؟
- ساعت...
- وااای منم خیلی دیرم شده خانم معلّم! مامان پشمک منتظرمن! بهشون گفتم من زود میرم خانم معلّم و ببینم و برمیگردم! الان نگرانم میشن!
- باشه عزیزم! زود برو که مامان جونت منتظرت نباشن!
- خانم معلّم من میرم همه ی حیوونای جنگل و مزرعه رو از این عید بزرگ خبردار می کنم! می رم به همه شون میگم که یه خبرای خوبی در راهه!!! میرم به همه شون گل نرگس هدیه بدم!
- چه عالی حتما این کار رو بکن پشمک جان! به مامان پشمک هم سلام برسون!
- چشم حتما خانم معلّم! خداحافظ! خداحافظ!
- خدا نگه دارت باشه!
برای دریافت فایل نمایشنامه روی نمایشنامه روز اول کلیک کنید.
روز دوم:
(پشمک در حالیکه به سر و بدنش وسایل های تزیینی و بادکنک آویزان است و شعر امام زمان عج را می خواند، وارد می شود.)
- شکر خدا داریم امام زمان، امام خوش رو امام مهربان، هرکی میخواد که یار ایشون باشه، باید خوش اخلاق باشه خندون باشه...
- سلام پشمک جان!
- سلام خانم معلم جونم!
- ماشاالله! باریک الله! شعری که گفتم رو حفظ کردی و داری میخونی!
- بعله!!! همون موقع حفظش کردم خانم معلّم! تازه تا وقتی برسم پیش مامان پشمکی هم هی میخوندمش!
- آفرین به شما! پشمک جان!... این چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی؟ چرا این شکلی شدی؟
- اِ... خانم معلّم مگه نمیدونین چه خبره؟ عیده دیگه! منم برای عید خودم رو آماده کردم دیگه! اینا رم از مدرسه تون قرض گرفتم!
- (خانم معلم میخندد) وا! پشمک جان اینجوری خودت رو آماده کردی؟
- بله دیگه! مگه چه اشکالی داره؟ تازه.... خانم معلّم باید بیاین مزرعه و جنگل و همه جا رو ببینین چه شکلی شده!!!
- مگه چه شکلی شده؟
- خانم معلم! اون روز که شما اون خبر خوب رو به من دادین که عید بزرگ نیمه شعبان در راهه! منم رفتم به همه مزرعه خبر دادم! تازه بعدشم با مامان پشمکی رفتم جنگل به حیوون مهربونا هم خبر عید رو دادم! خانم معلّم نبودین!! انقدر همه حیوونا خوشحال شدن که نمیدونین! تازه به همه شون هم یه شاخه گل نرگس دادم! بعدم همه با هم تصمیم گرفتیم به خاطر این عید بزرگ از مزرعه تا جنگل رو تزیین کنیم!
- چقدر عااالی پشمک! چه کار خوبی کردی! پس حتما خیلی جنگلتون دیدنی شده!
- بعله...! خانم معلم دیگه هرکی هرکاری از دستش برمیومد میکرد! دوستم میمونی یه عالمه موز رو با طناب به هم گره زده و مثه ریسه از این طرف به اون طرف وصل کرده! یا مثلاً خرگوشی یه ریسه خوشگلتر درست کرده و به همه جا وصل کرده! یه دونه کاهو، یه دونه هویج، یه دونه کاهو، یه دونه هویج... همینجوری برو تا ته! خییییلی خوشگل شده!
- (معلّم در حالیکه با تعجب به حرف های پشمک گوش می دهد) پشمک داری واقعاً میگی اینا رو!
- بعله خانم معلّم! من هیچوقت حرف اشتباه نمیزنما! تازه خودمم کلّی از خودم مایه گذاشتم!
- یعنی چی از خودت مایه گذاشتی!
- هیچی خانم معلّم! اون قیچی پشم زن رو که یادتونه! نشستم با اون قیچیه کلّی از پشمام رو قیچی کردم و با پشمام همه جا رو تزیین کردم!
- پشمک! پشمات و قیچی کردی؟؟؟؟ (با خنده و تعجّب)
- تازه فقط من از خودم مایه نذاشتم که! جوجه تیغی هم با تیغاش ریسه درست کرده! فقط یه کم رفت و آمد توی جنگل سخت شده باید مواظب باشیم تیغا تو مخمون نره!
- واااای پشمک! مگه با تیغ ریسه درست میکنن؟؟!
- یه کم خطرناک هست ولی خیییلی خوشگل شده!
- (معلم کلاً در حال تعجب است) پشمک چه کارایی میکنین شماها!
- آخه خانم معلّم ما که مثه شما از این ریسه ها و بادکنک ها نداریم دیگه تزییناتمون یه کم جنگلیه! راستی!! بادکنک! بادکنکامون رو براتون نگفتم!
- خدا بخیر کنه بادکنکاتون چه شکلی هستن؟
- خانم معلّم! چون من خیلی پشمک خوب و خوش اخلاقی ام، مامان پشمکی برام همیشه آدامس جایزه میخرن! چون من خیلی آدامس بادکنکی دوست دارم! منم آدامسامو نگه داشته بودم. یه روز آدامسامو چندتا چندتا خوردم و به دوستامم دادم. بعد که آدامسامون خیلی بزرگ شد، با هم مسابقه ی بادکردن آدامس گذاشتیم (پشمک ادای باد کردن آدامس رو در می آورد. چشم هایش را چپ می کند و به حالت طنز مثلاً آدامسش را باد می کند)
- (معلّم با تعجب بسیار زیاد می گوید) خب!!!! بعد چی؟؟؟؟
- (پشمک هم کمی آرامتر می گوید) هیچی دیگه! هرکی آدامسش رو بیشتر باد می کرد. بادکنک آدامسش رو نگه می داشت و بعد بادکنک آدامسیش رو می زد به دیوار! بعد دوباره مسابقه می دادیم و یه بادکنک دیگه درست می شد و ... بعد همه جا پر از بادکنک آدامسی شد!
- یا خدا!!!! بادکنک آدامسی!!! پشمک جان الان یعنی به همه ی در دیواراتون بادکنک آدامسیه!
- (پشمک با خجالت) بله دیگه ولی خب خیلیاش دیگه باد نداره! و البته...
- البته چی پشمک؟
- هیچی خانم معلّم آخه اگه بگم ناراحت میشین! راستش بعدش که مامان پشمکی اومدن و دیدن ما چیکار کردیم! خییییلی از دستمون ناراحت شدن! گفتن وااااای پشمک چیکار کردی؟؟؟ حالا من چجوری اینا رو پاک کنم؟ خلاصه دیگه نمیگم چی شد! فقط مامان پشمکی خیییلی ناراحت شدن!
- پشمک! کارتون خیلی اشتباه بوده! ناراحت کردن مامان پشمکی از هر اتفاقی بدتر بوده!
- بعله خانم معلم می دونم! آخه ما میخواستیم امام زمان رو با این کار خوشحال کنیم!
- به نظرت امام زمان مهربون با ناراحت کردن مامان پشمکی خوشحال میشن؟؟؟
- یعنی خوشحال نمیشن؟؟
- معلومه که نه! هر بچه ای میخواد امام زمان رو خوشحال کنه باید اول مامان و باباش رو خوشحال کنه تا امام زمان هم خوشحال بشن!
- درسته خانم معلم! البته بعدش خودمم خیلی ناراحت شدم که مامان پشمکی رو ناراحت کردم! البته من و دوستام بعد از عذرخواهی از مامان پشمکی رفتیم کمکشون کردیم که همه جا رو تمیز کنیم! ولی خیلی سخت بود!
- چه کار خوبی کردین پشمک جان! حالا مامان پشمکی خوشحال شدن؟
- بعله خانم معلم! خیلی خوشحال شدن. منو بغل کردن و گفتن آفرین که کار اشتباهت رو جبران کردی! منو از خودت خوشحال و راضی کردی!
- چه عالی! حالا میدونی دل مهربون امام زمان رو هم چقدر از خودت شاد کردی!
- واااای!!! واقعاً خانم معلّم؟؟ من خیلی دوست دارم امام زمان رو از خودم راضی و خوشحال کنم!
- چقدر عالی! پشمک یادته دیروز گفتی بیاین با هم کادو ببریم برای تولد امام زمان؟
- بله خانم معلّم یادمه! خیلی دوست دارم این کار رو انجام بدم! چون من خودم خوشحال میشم بهم کادو بدن، حتما امام زمان عزیزمون هم از هدیه دادن ما خوشحال میشن!
- حتما همینطوره! حالا میدونی یکی از هدیه هایی که خیلی دل امام زمان رو شاد میکنه چیه؟
- چیه خانم معلّم؟ بهم بگین من حتماً تهیّه ش می کنم!
- هدیه ای که باعث خوشحالی ایشون میشه! کارهای خوب ماهاست که یکیش همین خوشحال کردن مادر و پدرمون هست!
- اِ...! خانم معلّم یعنی من مامان پشمکی رو خوشحال کنم، هدیه دادم به امام زمان!
- بعله حتما همینطوره! می تونی تو دلت بگی یا صاحب الزّمان من میخوام مامانم رو به خاطر خوشحالی شما خوشحال کنم! میدونی ایشون چقدر خوشحال میشن و برات دعات میکنن!
- وااااای چه هدیه ی خوب و راحتی!
- پس من زود میرم که کلی از این هدیه ها به امام زمان جونم بدم!
- برو به سلامت!
- خداحافظ خانم معلّم!
- خدا نگه دارت باشه پشمک جان!
- (پشمک در حال خواندن شعر از صحنه بیرون می رود) شکر خدا داریم امام زمان، امام خوشرو امام مهربان، هرکی میخواد که یار ایشون باشه، باید خوش اخلاق باشه خندون باشه...
برای دریافت فایل نمایشنامه روی نمایشنامه روز دوم کلیک کنید.
روز سوم:
(پشمک در حالیکه اخم هایش حسابی در هم است به روی صحنه می آید و با همان حالت ناراحتی و عصبانیت روی صندلی می نشیند! معلّم وارد می شود.)
- سلام پشمک جون!
- (با ناراحتی) سلام خانوم معلم!
- چقدر خوشحال شدم دیدمت! کجا بودی؟
(جواب نمی دهد)
- پشمک جان! با شما دارم صحبت می کنم!
- خانم معلم امروز با من لطفا اصلاً صحبت نکنین که اعصاب معصاب ندارم!
- اوا! خاک عالم! این حرفا چیه میزنی پشمک! شما که اصلا از این رفتارا نمیکردی!
- خانم معلّم درسته نمی کردم! ولی الان نه! الان اگه اعصابم بیشتر اعصاب معصاب بشه! ممکنه یهو بقیه ی پشمامم قیچی کنما! خلاصه مواظب خودتون باشین!
- پشمک جان شما اول مواظب خودت باش عزیزم! پشمات بر باد نره! بیا اول این یه لیوان آب و بخور! یه صلوات بفرست (معلم یک لیوان آب به پشمک می دهد!)
- (پشمک آب را با سرعت و شرت و شورتی می خورد! و بعد سرفه ش می گیرد) آخیش چقدر تشنه م بود!
- خب خدا رو شکر! سلام بر امام حسین لعنت بر یزید!
- خانم معلّم علفم دارین یه ذره بهم بدین!
- نه متاسفانه ما تو مدرسه مون علف دیگه نداریم!
- حالا بگو ببینم چه اتفاقی شما رو انقدر به هم ریخته؟
- (دوباره اخم هایش می رود تو هم) خانم معلّم من دیگه پامو توی مزرعه و جنگل و اون سمتا نمیذارم!
- ای داد بی داد! آخه چرا؟
- چرا؟ چرا نداره که! چون نمیخوام ریخت میمونی رو ببینم!
- میمونی؟ شما که با هم خیلی دوستای خوبی بودین! چی شده مگه انقدر ناراحت شدی؟
- خانم معلّم بگین چی نشده! البته مامان پشمکی بهم گفتن پشت سر کسی حرف نزنم و غیبت نکنم!
- آفرین پشمک جان! دقیقا همینطوره! ولی من که میمونی رو نمیشناسم! چون من معلّمت هستم میخوام کمت کنم، برای حل مشکلت میتونی به من بگی!
- خانم معلّم! این میمونی بد جنس که نمیخوام ریختشو ببینم! رفته به خرگوشی گفته!!!
- گفته؟ چی رو گفته؟
- چی رو گفته؟ خب معلومه! رفته همه چی رو گفته!
- همه ی چی رو گفته؟
- خب معلومه همه ی ماجرا رو گفته!
- همه ی چه ماجرایی رو گفته؟
- خب معلومه همه ی همون ماجرا رو گفته!
- ای بابا پشمک جان! ما رو سر کار گذاشتیا!
- دقیقاً خانم معلّم همه ی همون ماجرا رو گفته دیگه! ماجرای همون کار رو! بعله! رفته گفته!
- ای بابا! اگه میخوای وقت منو بگیری! پس من برم به کارم برسم!
- خانم معلّم رفته همه ی ماجرای شوخی های منو که با خرگوشی میکردم! رفته و بهش گفته! رفته بهش گفته که پشمک چند وقته داره تو رو میذاره سر کار و هویجاتو قایم میکنه و تو هی دنبالش میگردی و پیداش نمیکنی و بعدم پشمک هی میخنده و تو بهش میگی چرا میخندی و اونم هیچی نمیگه و آخرم بعد چند ساعت هویجات یهو ظاهر میشن تو کیسه ت و بعدم تو آخر نمی فهمی هویجا کجا رفتن و کی اومدن و از کجا اومدن!!! آخیش همه ش رو گفتم!
- (معلم در حالیکه با تعجب بسیار به حرفهای پشمک گوش می دهد) پشمک!!!
- بله
- پشمک
- بله
- پشمک
- بله خانم معلم!
- همه ی اینایی که گفتی رو شما انجام می دادی؟
- بله!
- بله؟؟؟
- حالا الانم ناراحتی که چرا میمونی رفته ماجرا رو به خرگوشی گفته؟
- بله خانم معلم! نباید به خرگوشی می گفت! من این چند وقت داشتم با خرگوشی شوخی میکردم! اصلا تقصیر منه که به میمونی گفتم من دارم هویجاش رو برمی دارم! اون حق نداشت به خرگوشی بگه؟
- حق نداشت؟ شما چی؟ حق داشتی این شوخی زشت و بی مزه رو با خرگوشی بکنی؟ حالا ناراحتم شدی که چرا میمونی رفته ماجرا رو به خرگوشی گفته!؟
- ولی شوخیم اصلا هم بی مزه نبود! کلی بعدش می خندیدم (بلند بلند می خندد)
- می خندیدی؟ ببینم خرگوشی هم می خندید یا فقط خودت می خندیدی؟
- خودم دیگه فقط خودم می خندیدم!
- پشمک! شما دوست داری یه روزی خرگوشی با شما این کار رو انجام بده؟ مثلا علفات رو برداره و هرهر بهت بخنده؟
- اخه اون هیچوقت از این کارا نمیکنه! چون یه کم خنگوله عقلش به این شوخیای بامزه نمیرسه!
- عقلش؟؟؟ اتفاقا تا اونجایی که من می دونم خرگوشی خیلی هم همیشه عاقلانه رفتار میکنه! خرگوشی خیلی هم میتونه از این کارها بکنه ولی چون می دونه ناراحت کردن دوستش کار غلطیه اصلا چنین کاری رو انجام نمیده! چون با ناراحت کردن دوستش اصلا خوشحال نمیشه که بخواد بخنده!
- واقعاً خانم معلّم!؟؟؟
- بله پس چی؟ ببینم پشمک یه سوالی رو یواشکی می خوام ازت بپرسم
- چی خانم معلّم؟
- وقتی این کار رو میکردی، ته ته دلت چه احساسی داشتی؟ وقتی می دیدی خرگوشی ناراحته و داره دنبال هویجاش میگرده؟
- (کمی به فکر فرو می رود) راستش اون ته ته دلم و اگه بخوام حسش رو بگم! یه مقداری حس خوبی نداشتم و نارحت بودم از اینکه خرگوشی هم ناراحته ولی چون خنده م می گرفت به اون حسه اهمیت نمیدادم دیگه! چون خیلی خوش میگذشت و می خندیدم!
- حالا یه سوال دیگه ازت دارم! پشمک خانم! به نظرت کاری که انجام دادی عاقلانه بود؟؟
- عاقلانه؟؟؟ خب معلومه نبود! ولی خیلی خنده داشت!
- ببینم شما که تصمیم گرفته بودی با کارهای خوب به امام زمان علیه السّلام هدیه بدی، به نظرت امام زمان از این کارت خوشحال شدن یا ناراحت؟ ایشونم به نظرت می خندیدن با ناراحت بودن؟
- (با تعجب و احساس تنبّه) امام زمان؟؟؟ وااای اصلا یاد امام زمان نبودم! درست میگین امام زمان حتما از این کارم ناراحت می شدن! ولی من حواسم به ایشون نبود!
- بله پشمک جان ایشون حتما از این کار شما دلگیر می شدن!
- واااای! حالا چیکار کنم؟
- به نظر خودت باید چیکار کنی؟
- به نظرم باید برم کار اشتباهم رو جبران کنم و خرگوشی رو خوشحال کنم و البته بعدش میمونی رو، چون با اونم خیلی بداخلاقی کردم!
- احسنت بر شما
- شعرمون رو یادته که
- بعله خانم معلم! شکر خدا داریم امام زمان، امام خوش رو امام مهربان، هرکی میخواد که یار ایشون باشه، باید خوش اخلاق باشه خندون باشه
- ماشاء.... پشمک خوب و فهمیده!
- من رفتم امام زمانم رو از خودم راضی و خوشحال کنم خانم معلم!
- برو به سلامت پشمک جان!
- خداحافظ
- خدانگهدارت - شکر خدا داریم امام زمان...
برای دریافت فایل نمایشنامه روی نمایشنامه روز سوم کلیک کنید.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
المستغاث بک یا صاحب الزّمان
نمایش پشمک و خانم معلّم برای جشن های نیمه شعبان:
روز چهارم (روز جشن پایانی):
(پشمک سراسیمه از راه می رسد، درحالیکه داد می زند کمک! کمک! به دادم برسید! او در حالیکه فرار می کند، پشت معلم قایم می شود و به خود می لرزد. تا معلم پشتش را می کند، او دوباره به پشت معلم می رود، به طوری که معلم نتواند او را ببیند و به همین منوال به حالت طنز پشت معلم قایم می شود.)
- سلام پشمک! داری چیکار می کنی؟ برای چی قایم شدی؟ چی شده مگه؟ از کی داری فرار می کنی؟
- واااای خانم معلم! به دادم برسید! بی چاره شدم! بدبخت شدم! کمکم کنید!
- چی شده مگه؟ چه اتفاقی افتاده؟
- خانم معلّم گ گ گ گرگ! گرگ
- گرگ؟؟؟ گرگ کجا بود دیگه؟ ما که اینجا گرگ ندارم ! خیالاتی شدی لابد! شایدم خواب دیدی پشمک جان!
- خواب کجا بود خانم معلم! گرگ به مزرعه مون حمله کرده! بی چاره شدیم!!! (به حالت گریه و ناله)
- گرگ به مزرعه تون حمله کرده؟ ای بابا! کی این اتفاق افتاده؟
- همین یکی دو ساعت پیش! از مزرعه تا اینجا رو دویدم! همه حیوونا داشتن فرار می کردن! هرکی هرجا می تونست قایم می شد!
- ای داد بی داد! حالا اینجا که خیییلی با مزرعه تون فاصله داره! چرا هنوز انقدر می ترسی! اینجا که نمیتونه بیاد این گرگ بدجنس!
- واااای خانم معلّم! انقدر ترسیده بودم که نمیدونین! تا اینجا مثه یوزپلنگ می دویدم! (حالت چهارپا و دویدن به خود می گیرد) تا اینجام که رسیدم از ترس آقا گرگه همه رو شکل گرگ می دیدم!
- ای داد بی داد...
- الانم شما رو یه کم دارم شکل آقا گرگه می بینم! (جیغ می زند و چند قدم فرار می کند!)
- وا پشمک جان! من کجام شکل آقا گرگه ست؟
- خانم معلّم مطمئن باشم!؟ خود خودتونید؟! آره انگار خودتونید!
- پشمک جان چشماتم مثل اینکه ضعف اعصاب پیدا کرده ها!
- خانم معلم آخه خیلی ترسیده بودم! حمله ی پشمکی بهم دست می ده اینجور موقع ها! الانم نزدیکه که از ترس پشمام و قیچی کنم!
- ای بابا! پشمک جان شمام هرچی میشه پای قیچی پشم زن و پشمای بیچاره ت رو میکشی وسطا!
- آره دیگه خانم معلم! آخه پشم زنی مایه آرامشه برام! پشمام و میزنم میریزم هوا اینجوری اعصابم میاد سر جاش!... وااااای! راستی گرگ!!!! گرگ!!!!! کمک! کمک!
- اوا دوباره که حالت ناخوش شد!
- اِ ببخشید! دوباره حمله پشمکی بود! ... پشمک به اعصابت مسلط باش! اینجا گرگی وجود نداره! ایشون خانم معلم هستن!
- خب خدا رو شکر! حالا پشمک جان بگو ببینم اولین باره این آقا گرگه میاد سراغ مزرعه؟
- هی... خانم معلم دست رو دلم نذارین! اولین بار نیست! شونصدمین باره!!
- شونصدمین بار یعنی دقیقا چند بار؟
- یعنی خیلی بار!! خانم معلم این گرگ نابکار ما رو بیچاره کرده! انقدر که هی میاد سراغ حیوونای مزرعه، مخصوصا ببعی پشمکیای خوشمزه، آرامش و امنیت رو از ما گرفته!
- وای... چقدر سخت! حق دارین همه تون!
- هروقت ما می خوایم از خونه مون بیایم بیرون کلی پشمامون میلرزه اینجوری (شروع به لرزیدن می کند)
- راست می گی پشمک جان! واقعا حق دارین! احساس امنیت و آرامش واقعا نعمت بزرگیه و خیلی مهمه!
- حالا این دفعه هم که کلی مشکلات و بدبختیای دیگه هم داریم تو مزرعه، دوباره سر و کله ی این گرگه پیدا شد و غوز بالا غوز شد!
- اِاِ چه مشکلاتی؟ مگه چی شده تو مزرعه تون؟
- هیچی بابا! مدتیه چندتا درد و مرض و بیماری هم افتاده تو جون حیوونا! یکی مریض میشه! بعد اون یکی مریض میشه! بعد اون یکی مریض میشه! بعد که اولی خوب شد، یه مریضی دیگه میگیره! بعد بعدی دوباره یه مریضی دیگه میگیره! خلاصه همه ی حیوونا به ترتیب هی مریض میشن و خوب میشن و دوباره مریض میشن!
- ای داد بی داد! چقدر سخت! پس حسابی مشغول مریض داری هم هستین!؟
- بیچاره دکتر خرسی! نمیدونه به داد کی برسه! این میاد! اون میره! این میاد! اون میره! حالا چند روزه خودشم مریض شده!
- آخی... الهی که بلا از همه تون دور باشه!
- تازه مشکلاتمون یکی دوتا نیست که! مدتیه آب و غذا، هم توی مزرعه، هم توی جنگل خیلی کم شده! مثلا ماها برای اینکه یه کم علف بخوریم باید کلی تو صف وایسیم تا بهمون علف بدن! آخه جیره بندی کردن آب و غذا رو!
- اوا! جیره بندی واسه چی؟ آب و غذا دیگه چرا کم دارین؟
- هیچی دیگه! مدتهاست که تو مزرعه و جنگل بارون نیومده و گیاها آب نخوردن و دارن همه شون خشک میشن! به خاطر همین ما هم نمیتونیم هرچقدر خواستیم غذا بخوریم! و باید کلی پول بدیم تا بهمون یه کم علف بدن! کٌپٌنی شده همه چی!
- چقدر سخت پشمک! شاید این بیماری هایی که میگیرین هم به خاطر همین باشه!
- بله دکتر خرسی هم همینو میگه! همه حیوونا لاغر مردنی شدن! شما الان منو با این پشما نبینین! اگه پشمامو بزنم تازه میبینین چقدر لاغر شدم!
- (با خنده) از دست تو پشمک! پس حالا پشماتو سفت بچسب و طرف قیچی پشم زنت نرو!
- بله درسته دیگه بهش کاری ندارم!
- پشمک خیلی ناراحت شدم به خاطر این اتفاقایی که گفتی! فکر نمیکردم انقدر در سختی باشین!
- بله خانم معلم! زندگی خیلی سخت شده! راستش ماها که دیگه هیچ امیدی به آینده مون نداریم! شماها رو نمیدونم!
- امید به آینده!؟ خب معلومه که داریم! ما همه مون خیلی به آینده مون امید داریم!
- خوش به حالتون! پس معلومه خیلی وضع زندگیتون خوبه!
- اتفاقا پشمک جان توی این دنیا هرکسی مشکلات خاص خودش رو داره! کسی بی مشکل نمیشه که! ما آدم ها هم سختی های زندگی خودمون رو داریم! همین مشکلاتی که میگی رو خیلی از ما آدم ها هم داریم، ولی...
- ولی چی خانم معلم؟
- ولی ما یه امید خیلی خوب توی دلمون داریم، که باعث میشه خیلی به آینده مون امیدوار باشیم!
- امید خیلی خوب؟؟؟ چه امیدی خانم معلم؟
- امید همه ی ما به اومدن یه آقای خیلی مهربونه!
- آقای خیلی مهربون؟
- بعله! امام زمان عزیز و مهربونمون! که یه روزی ظهور می کنن و کلی اتفاقای خوب می افته!
- امام زمان مهربونمون؟ همین امام زمان عزیزمون که تولدشون رو جشن گرفتیم؟ شکر خدا داریم امام زمان...؟؟؟
- بله درسته پشمک جان! همین آقای مهربون و خوشرو، قراره ظهور کنن و تشریف بیارن و با اومدنشون همه ی مشکلات و بدی های دنیا ازبین بره!
- وااای خانم معلم! من اینو نمیدونستم! یعنی ایشون وقتی تشریف بیارن همه ی همه ی بدی ها و مشکلات و دشمنا نابود می شن؟
- همینطوره عزیزم! یادته گفته بودم تو هنوز خیلی چیزها رو در مورد امام زمان نمیدونی؟
- بله یادمه خانم معلم!
- میدونی یه روزی میاد که دیگه هیچکس با هیچکس دشمنی نمیکنه و همه در کنار هم با صلح و دوستی و آرامش زندگی میکنن؟
- واقعا؟؟؟
- بله! یه روزی میاد که با ظهور امام زمان، حتی آقا گرگه هم با شما پشمکیا دیگه کاری نداره و با هم دوست میشین و در کنار هم احساس آرامش و امنیت و راحتی می کنین!
- جل الخالق!!! یعنی واقعا میشه خانم معلم؟؟؟ خدا کنه اون روز زودتر از راه برسه!
- خدا کنه! الهی که به زودی اون روز برسه!
- (با خنده) خانم معلم فکر کنین اون روز من و آقا گرگه با هم گرگم به هوا بازی بکنیم! بعد آقا گرگه که منو گرفت، به جای اینکه منو بخوره، من گرگ میشم و دنبال اون میکنم! (هر دو می خندند)
- چه بامزه میشه پشمک! قول بده اون روز منم تو بازیتون راه بدی!
- چشم خانم معلّم حتماً! ولی خانم معلم خیلی اینایی که گفتین برام جالب بود! من اینا رو نمیدونستم، چه جالب که شما می دونستین!
- پشمک جان تازه کلی اتفاقای دیگه هم می افته! نه تنها من، بلکه همه ی بچه شیعه ها اینا رو میدونن!
- یعنی همه ی شماها میدونین! چقدر جالب!
- بعله این خبرها رو امام های عزیزمون که همه چی رو میدونن به ما گفتن و کلی ما رو خوشحال و منتظر اون روز کردن!
- یعنی بقیه ی معلماتون هم میدونن؟
- بله که میدونن!
- یعنی اون خانومی که اونجا وایسادن هم میدونن؟ (اشاره به یکی از معلم ها)
- بله پشمک جان
- (پشمک به سراغ اولین معلم میرود) سلام خانم معلمِ دیگه! اسم شما چیه؟
- (معلم دیگر) سلام پشمک جان! من خانم فلانی هستم!
- چقدر اسمتون مثل خودتون قشنگه!
- ممنونم!
- خانم معلم! شما می دونین وقتی امام زمان ظهور کنن دیگه چه اتفاقایی می افته؟
- بله! وقتی امام زمان تشریف بیارن، همه جای دنیا گلستان میشه
- یعنی چی؟
- یعنی زمین و آسمون هرچی نعمت و برکت دارن به همه میدن! هرچقدر بخوای بارون میاد! همه جا سرسبز و پرگل میشه و همه جا گلستان میشه!
- یعنی ما هرچقدر بخوایم علف تازه میخوریم؟
- بله! دقیقا! الهی که هرچه زودتر ایشون ظهور کنن!
- (پشمک سراغ معلم دوم میرود) سلام خانم معلم دیگه! اسم قشنگ شما چیه؟
- سلام عزیزم! من خانم فلانی هستم!
- چقدر شما مهربونید!
- ممنونم
- شما هم می دونین با اومدن امام زمان دیگه چه اتفاقایی می افته؟
- بعله که می دونم! وقتی امام زمان ظهور کنند، دیگه هیچ بیماری ای در دنیا وجود نداره! همه ی بیمارستان ها خالی میشه و همه ی مریض ها حالشون خوب میشه!
- وااای چه جالب! خانم معلم میشنوین چی میگن! دیگه هیچکس مریض نمیمونه!
- الهی که خدا زودتر ایشون رو برسونه!
- (پشمک سراغ معلّم سوم می رود) سلام خانم معلم دیگه! اسم زیبای شما چیه؟
- سلام پشمک جان! من خانم فلانی هستم!
- چقدر شما دوست داشتنی هستین!
- متشکرم عزیزم
- شما هم به من میگین با ظهور امام زمان دیگه چه اتفاقی می افته؟
- وقتی حضرت تشریف بیارن! دیگه هیچ کس فقیر و بی پول نیست! اون روز همه پولدار پولدار می شن! هرکس هر امکاناتی که بخواد داره! کسی از بی غذایی نمیمیره! همه، همه چیز دارن!
- چقدر عاااالی! خدایا زودتر امام زمان ما رو برسون تا هیچکس محتاج و فقیر نباشه!
- الهی آمین! الهی آمین!
- (پشمک سراغ معلم چهارم میرود) سلام خانم معلم دیگه! اسم شما چیه؟
- سلام به روی ماهت! من خانم فلانی هستم
- چقدر شما رو دوست دارم! کاش یه روز معلم منم بشین!
- ممنونم عزیزم
- شما هم میگین دیگه چه اتفاقی می افته با ظهور امام زمان؟
- اون روز روزیه که امام زمان حاکم و فرمانروای کل دنیا می شن و دیگه هیچ حاکم ظالم و ستمگری در دنیا وجود نداره!
- وااای خدای من! چقدر خوب! چه روز فوق العاده ایه اون روز! خانم معلم اینم شنیدین؟ امام زمان فرمانروای مهربون همه ی عالم میشن!
- الهی که زودتر تشریف بیارن!
- الهی آمین
- (پشمک به سراغ معلم پنجم می رود) سلام خانم معلم! اسم خوشگل شما چیه؟
- سلام پشمک عزیزم! من خانم فلانی هستم!
- چقدر شما به نظر خوش اخلاق میاین!
- متشکرم عزیزم
- شما هم به من میگین دیگه چه اتفاقی می افته؟
- بله عزیزم! روز ظهور روزیه که همه مردم دنیا با هم خوش اخلاق و مهربون خواهند بود! دیگه خبری از دعوا و نامهربونی نیست! همه از اینکه در کنار هم هستند خوشحال و راضی هستند.
- چه عااااالی! چه دنیای رویایی میشه اون روز!! خدایا امام زمان ما رو زودتر به ما برسون!
- (خانم معلم اصلی) پشمک جان خیلی اتفاقای خوب دیگه هم می افته!
- خیلی عالیه خانم معلم! من برای اومدن اون روز لحظه شماری می کنم!
- پشمک جان یادت باشه هرچقدر میتونی برای ظهور امام زمان دعا کنی! دعا کردن حتما در زودتر اومدن ایشون اثر داره!
- حتما خانم معلم! حتما!
- یادته قبلا دعای فرج رو برات خونده بودم!
- بله بله یادمه خانم معلم
- دعای فرج برای همینه که دعا کنیم تا امام زمان ظهور کنن و در کار همه فرج و گشایش ایجاد بشه!
- خانم معلم من دل تو دلم نیست! میخوام زودتر برم این خبرهای خوب و امیدبخش رو به همه ی حیوونای مزرعه بگم!
- برو پشمک جان! حتما به همه خبر بده! مواظب آقاگرگه هم باش!
- باشه خانم معلم حتما!
- خدا پشت و پناهت
- شکر خدا داریم امام زمان... امام خوش رو امام مهربان... هرکی میخواد که یار ایشون باشه... باید خوش اخلاق باشه خندون باشه!
برای دریافت فایل نمایشنامه روی نمایشنامه روز چهارم کلیک کنید.