برنامه در یک نگاه:
- بیان داستان شیعه شدن مرد اصفهانی بهدست امام هادی علیهالسلام
متن داستان:
(از زبان مرد اصفهانی - پیشنهاد میشود مجری با لهجۀ اصفهانی داستان را تعریف کند)
سلام بچهها! من مردی هستم اهل اصفهان! روزگاری فقیر و نیازمند بودم. ولی جرئت و شجاعت خوبی در حرف زدن داشتم. یک بار مردم اصفهان برای گرفتن حقوقشان و دادخواهی از خلیفه (متوکل) میخواستند به سامرا بروند. مرا هم با خودشان بردند. راستی یادم رفت بگم! آن موقع کمتر کسی در اصفهان پیدا میکردید که شیعه باشد. اکثر مردم ولایت اهلبیت را نپذیرفته بودند.
خلاصه... ما به سمت سامرا حرکت کردیم و سرانجام به دربار متوکل رسیدیم. متوکل دهمین خلیفۀ خاندان عباسی بود. خیلی ظالم و ستمگر بود. با اهلبیتعلیهمالسلام رابطۀ خوبی نداشت. مثل همۀ خلیفههای عباسی از پیامبر و بچههایشان میترسید و سعی میکرد هر طور شده به آنها و پیروانشان صدمه بزند.
همانطور که جلوی دربار متوکل منتظر بودیم، شنیدیم خلیفه یک نفر را خواسته تا به دربار بیاد. همهمهای بین مردم افتاد. همه نگران شدند. پرسیدم: این چه کسی است که خلیفه احضارش کرده؟ گفتند: او یکی از فرزندان علی علیهالسلام است. رافضیان (یعنی شیعیان) او را امام خود میدانند. دوباره پرسیدم: حالا چرا شما نگران شدید؟ خب اول میرود ببیند خلیفه چه کارش دارد، بعد هم سراغ زندگیاش میرود دیگه! جواب دادن: ممکن است متوکل ایشان را احضار کرده باشد تا بکشدشان!
ماجرا جالب شد. یعنی ممکن است خلیفه به کسی بگوید بیا تا بکشمت؟! البته که از این ظالم هر کاری برمیآید. همانجا ایستادم تا دیدن ماجرا را از دست ندهم. همهمه و سروصدا هر لحظه بیشتر میشد. مردم میخواستند بدانند متوکل با علی بن محمد چه کار دارد. در آن شلوغی، یکهو همه ساکت شدند! دقت کردم و دیدم مردی با چهرۀ نورانی، با صلابت و قدرت سوار، بر اسب به جمعیت نزدیک شد. بدون این که کسی حرفی بزنه، راهی باز شد و مردم، سوار را بین دو صف همراهی کردند و به تماشای سیما و صورت ایشان پرداختند. منم مثل بقیه سرم را بلند کردم تا بیبنم این کیست که مردم برای او احترام قائل هستند و ترس جانش را دارند؟ همین که چشمم به او افتاد، جوری محبتش به دلم نشست که نتوانستم برای سلامتیش دعا نکنم. پیش خودم دعا میکردم خدایا! ای کاش متوکل به ایشان آسیبی نرساند! خودت محافظش باش!
او کمکم میان مردم میآمد و به این طرف و آن طرف نگاه نمیکرد. نگاهش به جلو بود، هر قدم که جلوتر میآمد من بیشتر دعا میکردم که خداوند حافظ و نگهدارش باشد... ایشان که به من رسیدند، اسبشون را نگه داشتند و فرمودند: «خداوند دعای تو را مستجاب فرمود.» بعد ادامه دادند: «عمر تو طولانی میشود، اموال و فرزندانت هم زیاد میشود.»
از شکوه و بزرگی ایشان مات و مبهوت شدم. وقتی امام هادی علیهالسلام دورتر شدند به طرف دوستانم رفتند. آنها پرسیدند: چرا مضطرب هستی؟ حالت خوب است؟ گفتم: «خیر است» و دیگر حرفی نزدم.
به اصفهان بازگشتیم. من شیعه شدم، به دعای آن حضرت بسیار ثروتمند شدم و خداوند عمر طولانی به من عطا فرمود.
آری! امام دعای خیر مرا با مهربانی جبران کردند و من به سبب دعای ایشان به آنچه در دنیا میخواستم رسیدم و امید دارم به جهت پذیرفتن ولایت اهلبیت علیهمالسلام عاقبت به خیر شوم.