منابع اصلی:
منابع فرعی: ملاقات با امام عصر علیه السلام / ص268
متن داستان
يكي از دانشمندان آرزوي زيارت حضرت بقية الله ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء را داشت و از عدم موفقيت رنج مي برد، مدّتها رياضت كشيد. در نجف اشرف ميان طلّاب حوزه علميه معروف است هركس چهارشنبه مرتباً و پي در پي به مسجد سهله برود و عبادت كند خدمت حضرت ولي عصر عج الله تعالي فرجه شريف میرسد. ايشان مدّتها كوشش كرد ولي به مقصود نرسيد، سپس به علوم غريبه و اسرار حروف و اعداد متوسّل شد، چلّه ها نشست، رياضتها كشيد ولي نتيجه نگرفت، در اين مدت بخاطر بيدار خوابيهاي فراوان و مناجات سحرگاهان صفاي باطني پيدا كرد، گاهي نوري در دلش پيدا ميشد و حال خوشي به او دست ميداد، حقايقي ميديد و دقائقي ميشنيد. در يكي از اين حالات معنوي به او گفته شد: ديدن امام زمان (عليه السّلام) براي تو ممكن نيست مگر آنكه به فلان شهر سفر كني، هر چند اين مسافرت مشكل بود ولي در راه رسيدن به مقصود آسان مي نمود. روان شد، بعد از چند روز به آن شهر رسيد، در آنجا نيز به رياضت مشغول شد و چلّه گرفت، روز سي هفتم يا سي و هشتم به او گفتند: الآن حضرت بقيّة الله امام زمان عج الله تعالي فرجه شريف در بازار آهنگران ، درب دكان پيرمردي قفل ساز نشسته اند، هم اكنون برخيز شرفياب شو. با اشتياق از جا بلند شده روانه ي دكان پير مرد شد، وقتي رسيد ديد حضرت ولي عصر عج الله فرجه شريف آنجا نشسته اند و با پيرمرد گرم گرفته و سخنان محبّت آميز ميگويند، همين كه سلام كرد، حضرت پاسخ فرمود و اشاره به سكوت كردند. در اين حال ديد پيره زني ناتوان و قدخميده عصازنان آمده و با دست لرزان قفلي را نشان داد و گفت: ممكن است براي رضاي خدا اين قفل را به مبلغ سه شاهي بخريد كه من به سه شاهي پول نياز دارم، پيرمرد قفل را گرفت و نگاه كرد ديد بي عيب و سالم است، گفت: خواهرم اين قفل دو عباسي (هشت شاهی)ارزش دارد، زيرا پول كليد آن بيش از ده دينار نيست، شما اگر ده دينار (دو شاهي) به من بدهيد، من كليد اين قفل را میسازم و ده شاهي قيمت آن خواهد بود. پير زن گفت: نه به آن نيازي ندارم، شما اين قفل را سه شاهي از من بخريد، شما را دعا ميكنم. پيرمرد با كمال سادگي گفت: خواهرم تو مسلماني، من هم كه مسلمانم دعا ميكنم چرا مال مسلمان را ارزان بخرم و حقّ كسي را ضايع كنم، اين قفل اكنون هشت شاهي ارزش دارد، كم اگر بخواهم منفعت ببرم، به هفت شاهي ميخرم زيرا در معامله ي دو عبّاسي ،بيش از يك شاهي منفعت بردن بي انصافي است، اگر ميخواهي بفروشي من هفت شاهي ميخرم و باز تكرار ميكنم قيمت واقعي آن دو عبّاسي است، چون من كاسب هستم و بايد نفعي ببرم، يك شاهي ارزانتر ميخرم. شايد پير زن باور نميكرد كه اين مرد درست ميگويد، ناراحت شده بود كه من خودم ميگويم هيچ كس به اين مبلغ راضي نشده، و من التماس كردم كه سه شاهي خريداري كنند، زيرا مقصود من با ده دينار(دو شاهي) انجام نمي گيرد و سه شاهي پول مورد احتياج من است. پيرمرد هفت شاهي پول به آن زن داد، قفل را خريد، همين كه پيرزن رفت، امام عليه السّلام به من فرمودند: آقاي عزيز ديدي و اين منظره را تماشا كردي، اين طور شويد و اين جوري شويد تا ما به سراغ شما بيائيم، چلّه نشيني لازم نيست، به جفر متوسّل شدن سودي ندارد، عمل سالم داشته باشيد و مسلمان باشيد تا من بتوانم با شما همكاري كنم، از همه ي اين شهر من اين پيرمرد را انتخاب كردم، زيرا اين مرد دين دارد و خدا را ميشناسد، اين هم امتحاني كه داد از اوّل بازار اين پيرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نيازمند ديدند همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هيچ كس حتّي سه شاهي نيز خريداري نكرد و اين پير مرد به هفت شاهي خريد، هفته اي بر او نميگذرد مگر آنكه من به سراغ او ميآيم و از او دلجوئي و احوالپرسي ميکنم.
متن عربی
خلاصه داستان
فردی آرزوی زیارت امام زمان عجل الله تعالی فرجه شریف را داشت و چلّه نشینی و ریاضت کشید و اما نائل نشد. بعد به طریقی توفیق زیارت را پیدا کرد و حضرت به او فرمودند: چلّه نشینی و ریاضت لازم نیست، مسلمان باشید تا من به سراغتان بیایم .